...پارت اول...
part:1
پارت اول — شش سال پیش
شش سال پیش...
صدای خندهی دو دختر از داخل کافه به گوش میرسید.
سوهی روبهروی سورا نشسته بود و با هیجان به دوستش نگاه میکرد.
— یعنی واقعاً ازدواج کردی؟!
سورا خندید.
— آره.
— با همون مین یونگیِ معروف؟
— آره، همون.
سوهی با تعجب سرش را تکان داد.
— هنوز باورم نمیشه.
سورا خندید.
— چرا؟
— چون تو همیشه میگفتی من هیچوقت با یه آدم سرد و اخمو ازدواج نمیکنم!
سورا زد زیر خنده.
— خب... آدمها تغییر میکنن.
سوهی لبخند زد.
— خوشحالی؟
سورا چند لحظه سکوت کرد.
بعد دستش را آرام روی شکمش گذاشت.
— خیلی.
سوهی با تعجب به حرکت دستش نگاه کرد.
— صبر کن...
چشمانش گرد شد.
— سورا...
سورا خندید.
— آره.
— نههههه! 😭
سوهی از جایش بلند شد و کنار سورا نشست.
— تو بارداری؟!
سورا با خنده سر تکان داد.
— آره.
سوهی محکم بغلش کرد.
— وای خدایا! تبریک میگم!
سورا هم خندید و او را در آغوش گرفت.
اما پشت آن لبخند، چیزی بود که سوهی از آن خبر نداشت.
---
چند هفته بعد...
سورا در اتاق پزشک نشسته بود.
پزشک پرونده را بست و با دقت به او نگاه کرد.
— خانم مین، باید دربارهی یک موضوع مهم باهاتون صحبت کنم.
سورا کمی نگران شد.
— اتفاقی برای بچه افتاده؟
— نه.
پزشک مکث کرد.
— بچه کاملاً سالمه.
سورا نفس راحتی کشید.
اما پزشک ادامه داد:
— ولی شرایط جسمی شما...
سورا آرام پرسید:
— چی شده؟
پزشک چند لحظه سکوت کرد.
— بارداری برای بدن شما خطرناکه.
لبخند سورا محو شد.
— یعنی چی؟
پزشک نگاهش را پایین انداخت.
— هنوز نمیتونم با قطعیت بگم چه اتفاقی میافته، اما احتمال عوارض شدید وجود داره.
سورا چیزی نگفت.
— اگر بارداری ادامه پیدا کنه، باید تحت مراقبت خیلی شدید باشید.
سورا دستش را روی شکمش گذاشت.
— ولی بچهام سالمه؟
— بله.
سورا آرام لبخند زد.
— پس منم خوب میشم.
پزشک چیزی نگفت.
سورا از جایش بلند شد.
کیفش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
---
آن شب...
یونگی روی مبل اتاق نشیمن نشسته بود و مشغول کار با لپتاپش بود.
سورا وارد اتاق شد.
یونگی سرش را بلند کرد.
— دکتر چی گفت؟
سورا برای یک لحظه مکث کرد.
بعد لبخند زد.
— گفت بچه سالمه.
یونگی لبخند زد.
— میدونستم.
بلند شد و به سمت سورا رفت.
دستش را روی شکم او گذاشت.
— کوچولوی من...
سورا نگاهش کرد.
— یونگی؟
— هوم؟
— اگه یه روز...
یونگی ابروهایش را بالا برد.
— اگه یه روز چی؟
سورا لبخند زد.
— هیچی.
سرش را روی سینهی یونگی گذاشت.
— فقط... خیلی دوستت دارم.
یونگی آرام موهایش را نوازش کرد.
— منم دوستت دارم.
سورا چشمهایش را بست.
اما هیچچیز نگفت.
چون هنوز خودش هم نمیدانست آینده قرار است چه چیزی از او بگیرد.
و مهمتر از همه...
هیچکس نمیدانست این بارداری، آغاز یک راز ششساله است.
ادامه دارد...🌙
#رمان#فیک
پارت اول — شش سال پیش
شش سال پیش...
صدای خندهی دو دختر از داخل کافه به گوش میرسید.
سوهی روبهروی سورا نشسته بود و با هیجان به دوستش نگاه میکرد.
— یعنی واقعاً ازدواج کردی؟!
سورا خندید.
— آره.
— با همون مین یونگیِ معروف؟
— آره، همون.
سوهی با تعجب سرش را تکان داد.
— هنوز باورم نمیشه.
سورا خندید.
— چرا؟
— چون تو همیشه میگفتی من هیچوقت با یه آدم سرد و اخمو ازدواج نمیکنم!
سورا زد زیر خنده.
— خب... آدمها تغییر میکنن.
سوهی لبخند زد.
— خوشحالی؟
سورا چند لحظه سکوت کرد.
بعد دستش را آرام روی شکمش گذاشت.
— خیلی.
سوهی با تعجب به حرکت دستش نگاه کرد.
— صبر کن...
چشمانش گرد شد.
— سورا...
سورا خندید.
— آره.
— نههههه! 😭
سوهی از جایش بلند شد و کنار سورا نشست.
— تو بارداری؟!
سورا با خنده سر تکان داد.
— آره.
سوهی محکم بغلش کرد.
— وای خدایا! تبریک میگم!
سورا هم خندید و او را در آغوش گرفت.
اما پشت آن لبخند، چیزی بود که سوهی از آن خبر نداشت.
---
چند هفته بعد...
سورا در اتاق پزشک نشسته بود.
پزشک پرونده را بست و با دقت به او نگاه کرد.
— خانم مین، باید دربارهی یک موضوع مهم باهاتون صحبت کنم.
سورا کمی نگران شد.
— اتفاقی برای بچه افتاده؟
— نه.
پزشک مکث کرد.
— بچه کاملاً سالمه.
سورا نفس راحتی کشید.
اما پزشک ادامه داد:
— ولی شرایط جسمی شما...
سورا آرام پرسید:
— چی شده؟
پزشک چند لحظه سکوت کرد.
— بارداری برای بدن شما خطرناکه.
لبخند سورا محو شد.
— یعنی چی؟
پزشک نگاهش را پایین انداخت.
— هنوز نمیتونم با قطعیت بگم چه اتفاقی میافته، اما احتمال عوارض شدید وجود داره.
سورا چیزی نگفت.
— اگر بارداری ادامه پیدا کنه، باید تحت مراقبت خیلی شدید باشید.
سورا دستش را روی شکمش گذاشت.
— ولی بچهام سالمه؟
— بله.
سورا آرام لبخند زد.
— پس منم خوب میشم.
پزشک چیزی نگفت.
سورا از جایش بلند شد.
کیفش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
---
آن شب...
یونگی روی مبل اتاق نشیمن نشسته بود و مشغول کار با لپتاپش بود.
سورا وارد اتاق شد.
یونگی سرش را بلند کرد.
— دکتر چی گفت؟
سورا برای یک لحظه مکث کرد.
بعد لبخند زد.
— گفت بچه سالمه.
یونگی لبخند زد.
— میدونستم.
بلند شد و به سمت سورا رفت.
دستش را روی شکم او گذاشت.
— کوچولوی من...
سورا نگاهش کرد.
— یونگی؟
— هوم؟
— اگه یه روز...
یونگی ابروهایش را بالا برد.
— اگه یه روز چی؟
سورا لبخند زد.
— هیچی.
سرش را روی سینهی یونگی گذاشت.
— فقط... خیلی دوستت دارم.
یونگی آرام موهایش را نوازش کرد.
— منم دوستت دارم.
سورا چشمهایش را بست.
اما هیچچیز نگفت.
چون هنوز خودش هم نمیدانست آینده قرار است چه چیزی از او بگیرد.
و مهمتر از همه...
هیچکس نمیدانست این بارداری، آغاز یک راز ششساله است.
ادامه دارد...🌙
#رمان#فیک
- ۳۳۶
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط